close
تبلیغات در اینترنت
داستانک - 8

جادوی کلمات | سایت تفریحی , سرگرمی

بروزترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن وبلاگ نویسان

41. داستان آنچه اکنون می توانم، انجام می دهم.

 

داستان کوتاه زیر، خلاصه ای است از کتاب « چکه ی مرغ مگس خوار»:

جنگل آتش گرفته بود. تمام حیوانات به گونه ای سعی در فرار از بلا و مصیبت داشتند. در این میان تنها مرغ مگس خوار کوچک بارها و بارها بر فراز آتش رفته و قطره آبی که در نوک خود حمل می کرد، بر روی آتش می ریخت. حیوانات در حالی که به او می خدیدند، می گفتند:« او چه هدفی دارد؟!» مرغ مگس خوار در جواب آنها گفت:« من اکنون آنچه را می توانم، انجام می دهم.»
نتیجه:
این داستان کوتاه شاید داستانی کودکانه به نظر برسد، اما محبوبیت زیادی در دنیا دارد. در گزارشی، دانش آموزان و دانشجویان ژاپنی در مورد « آنچه اکنون می توانم، انجام می دهم.» با هم فکر و بحث می کنند… دختری در حالی که وسایل برقی را از پریز می کشید، می گوید:« آنچه اکنون می توانم، انجام می دهم.» و خیلی های دیگر…

40. داستان خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی

 

بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستانهای خودشان، یا گرفتار کارهای عید بودند، اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک مقرراتی ما خود مزیدی شد بر دشواری ” صدرا”. بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت:” استاد، آخر سالی دیگر کافی است!” استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید و عینکش را از روی چشمانش بر داشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش، برای اولین روی صندلی جا گرفت.

 

در ادامه با ما همراه شوید »»»»»»

ادامه مطلب

39. داستان بهشت ودوزخ

پنجشنبه 15 خرداد 1393
 
39. داستان بهشت ودوزخ

images_014.jpeg
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"**
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛
و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** **
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود
و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.
اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..**
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"** **
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!**
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"** **
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"** **

38. داستان شکست

پنجشنبه 08 خرداد 1393

38. داستان شکست

 

  چهار میمون را در اتاقی قرار دادند. از سقف آن اتاق، خوشه ای موز آویزان بود. یکی از میمون های گرسنه شروع کرد به بالا رفتن از ستون تا چیزی برای خوردن به دست آورد. اما به محض این که دستش را برای کندن موز بالا برد، ناگهان سیلی از آب سرد بر سر او فرو ریخت. زوزه کشان و به سرعت از بالای ستون پایین جست و دیگر برای سیر کردن خودش، تلاش نکرد. این مساله برای همه ی میمون ها تکرار شد و همه ی آن ها بعد از چندین بار تلاش، بالاخره تسلیم شدند. سپس یکی از میمون ها را از اتاق بردند و میمون جدیدی را به جای او آوردند. به محض اینکه میمون تازه وارد شروع به بالا رفتن از ستون کرد، میمون های دیگر به زور او را گرفتند و از ستون پایین کشیدند. یعد از چند بار تلاش برای بالا رفتن و هر بار مواجه شدن با ممانعت سایر میمون ها، سر انجام این میمون نیز منصرف شد و دیگر سعی نکرد از ستون بالا برود. محققان، میمون های گروه اصلی را یکی پس از دیگری، با میمون های جدید عوض کردند؛ اما میمون های گروه اصلی هر بار پیش از آن که میمون جدید به موز برسد، او را پایین کشیدند. در آن هنگام، اتاق پر شده بود از میمون هایی که هرگز آب سردی روی آن ها ریخته نشده بود. این گروه، بدون آن که علت آن را بدانند، دیگر برای بالا رفتن از ستون تلاش نمی کردند. نکته: گاهی ما نسان ها بدون آن که از مساله ای آگاهی داشته باشیم، دیگران را از انجام آن کار منع می کنیم! انسان موفق کسی است که برای انجام کارها آگاهی لازم را داشته باشد و با ایمان به درستی آن پیش برود!
« جوزف شوگرمن»- روان شناس مشهور- می گوید:
اگر حاضر باشید شکست را بپذیرید و از آن نکته ای بیاموزید، اگر مایل باشید که شکست را یک نعمت بدانید، می توانید قدرتمند ترین نیروهای موفقیت را در خدمت بگیرید.
و « اچ- استانلی جاو» نویسنده و متفکر معاصر معتقد است:
از شکست نهراسید و نخواهید که وقت زیادی را صرف توجیه آن کنید، از شکست های خود درس بگیرید و به سر وقت چالش بعدی بروید. شکست خوردن اشکالی ندارد، اگر شکست نخورید رشد هم نمی کنید

36. داستان  پرواز به مقصد لاس وگاس

 

 

جیم اسمیت اهل نیویورک بود. او قصد سفر به لاس وگاس را داشت؛ بنا براین بلیتی خرید و عازم فرودگاه شد. چون کمی زودتر از پرواز به فرودگاه رسیده بود، تصمیم گرفت روی ترازو بایستد، سکه ای بیندازد و ببیند وزنش چقدر است. گزارش ترازو چنین بود:” نام شما جیم اسمیت و وزنتان ۱۰۰ کیلو است. قصدا دارید با پرواز ساعت ۱۲ عازم لاس وگاس شوید.” از اینکه دید این همه اطلاعات کاملا درست است، تعجب کرد. فکر کرد کسی می خواهد او را دست بیندازد. بنابراین، بار دیگر روی ترازو رفت و سکه ای دیگر انداخت. گزارش دستگاه چنین بود: ” نام شما هنوز هم جیم اسمیت و وزنتان هم ۱۰۰ کیلو است. کما کان قصد دارید با پرواز ساعت ۱۲ عازم لاس وگاس شوید.” دیگر کاملا شک کرده بود و این بار تصمیم گرفت آن کسی که وی را دست انداخته است، گول بزند. به اتاق آقایان رفت و لباسش را عوض کرد. حتی مدتی طول کشید تا تغییر قیافه بدهد. بار دیگر روی ترازو رفت، سکه ای انداخت و مشغول خواندن گزارش شد: ” نام شما هنوز هم جیم اسمیت و وزنتان هم ۱۰۰ کیلو است، ولی مدتی است که از پرواز ساعت به مقصد لاس وگاس جا مانده اید!”

نکته: بیشتر ما انسانها رویاهایی در سر داریم و با اشتیاق هر چه تمام تر هدف گذاری می کنیم. در راستای رسیدن به اهداف خود، گامهایی بر می داریم. اما در طول این مسیر موانعی سر راهمان قرار می گیرند و در نهایت رویاهایمان را به دست فراموشی می سپاریم. سر انجام، زمانی متوجه می شویم چه اتفاقی افتاده که دیگر فرصتی برای شروع دوباره در اختیار نداریم. برای رسیدن به موفقیت های بزرگ، همواره چشم به هدف بدوزید و لحظه ای از تلاش دست بر ندارید.

35. داستان گلابی ها ....

دوشنبه 05 خرداد 1393

35. داستان گلابی ها ....

 

 

یه روز یه كامیون گلابی داشته توی جاده می رفته كه یه دفعه می‌افته توی یه دست‌انداز، یكی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده، بر می‌گرده به كامیون نگاه می‌كنه و میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها! گلابی‌ها میگن: گلابی، گلابی! كامیون دورتر می شه، صداشون ضعیف‌تر می شه. گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها! گلابی‌ها می گن: گلابی، گلابی! باز كامیون دورتر میشه، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی‌ها! اما صدای گلابی دیگه به گلابی‌ها نمی‌رسه! گلابی‌ها موبایل راننده رو می گیرن و زنگ میزنن به موبایل گلابی،اما چه فایده كه گلابی ایرانسل داشته و توی جاده آنتن نمی‌داده! گلابی یه نفر رو پیدا می‌كنه كه موبایل دولتی داشته، زنگ می‌زنه به راننده و می گه: گوشی رو بده به گلابی‌ها، وقتی كه گلابی‌ها گوشی رو می گیرن، گلابی میگه: گلابی‌ها، گلابی ها! گلابی ها می گن: گلابی، گلابی . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اون شور و اشتیاقت تو حلقم ، واقعا دوست داری باز هم ادامه داشته باشه؟!؟!؟!؟!؟

34. داستان درد سر ساز

دوشنبه 05 خرداد 1393

34. داستان  درد سر ساز

 

 

پیرمردی بود که سال ها به قصد زیارت و انجام مناسک مخصوص در مکان های مقدس در سفر بود.روزی در ساحل رودخانه ای قدم بر می داشت، هنگامی که به طرف دیگر رودخانه نگاه کرد، متوجه شد که ساحل آن طرف نرم و شنی است و قدم برداشتن در آن ساحل به مراتب ساده تر به نظر می رسد. در دل گفت:« باید به طرف دیگر رودخانه بروم.» به او الهام شد از شاخه ی درختی کلکی بسازد و همین کار را هم کرد. سپس کلک را به آب انداخت و به سلامت به طرف دیگر رودخانه رسید. همین که کلک را از رودخانه بیرون کشید و به فکرش رسید:« این کلک به راستی برایم مفید بود. سخت کار و تلاش کردم تا آن را ساختم. نمی توانم آن را اینجا رها کنم، آن را با خود خواهم برد.» آن مرد کلک را به دوش کشید و هر کجا که می رفت آن را با خود می برد و هر جا که خسته می شد آن را به پشت می گذاشت. چنین شد که سفر او در ساحل طرف مقابل رودخانه به مراتب دشوارتر و سخت تر از گذشته شد.

نکته: زمانی فرا می رسد که حتی چیز مفیدی که استفاده ی زیادی به ما رسانده است و دیگر نیازی به آن نداریم، برای ما دردسرساز می شود. باید آنچه را که به آن نیازی نداریم رها کنیم، چرا که ما را از پای خواهد انداخت.

33. داستان دو دوست

دوشنبه 05 خرداد 1393

33.  داستان دو دوست

 

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره ی دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد. دوستش با تعجب پرسید: بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم؛ تو آن جمله را روی شن های بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب می کنی؟ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد؛ باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

32. داستان وقت طلاست

دوشنبه 05 خرداد 1393

32. داستان وقت طلاست

 

 

 بنجامین فرانکلین، نویسنده و دولتمرد، مشغول صفحه بندی و نشر روزنامه در فیلا دلفیا بود که مردی وارد انتشارات او شد. این مرد پس از نگاهی اجمالی انداختن به جزوات و کتاب هایی که در معرض فروش گذاشته شده بودند، یکی از کتاب ها را بر داشت و از دستیار او پرسید:« قیمت این کتاب چقدر است؟» دستیار گفت:« یک دلار.» مرد با تردید و دودلی پرسید:« تخفیف ندارد؟» دستیار گفت:« نه، متاسفانه.» مرد خواستار دیدار فرانکلین شد و فرانکلین سخت مشغول کار بود و به نظر می رسید مشتری اعتنایی به این مساله نداشت. او به هر حال به محض دیدن فرانکلین خواستار تخفیف در قیمت کتاب شد. فرانکلین گفت:« قیمت کتاب یک دلار و پانزده سنت است.» مشتری با شنیدن قیمت تعجب کرد و گفت:« اما دستیار شما قیمت آن را یک دلار گفتند!» فرانکلین پاسخ داد:« اگر کتاب را به آن قیمت می خریدی، من اعتراضی نداشتم. اما توجه داشته باشید در کار بنده وقفه ایجاد کردید!» مشتری باز تسلیم نشد و گفت:« دست بردار، آقای فرانکلین، قیمت نهایی کتاب با تخفیف چقدر است؟» فرانکلین گفت:« یک دلار و نیم! در ضمن، فراموش نکنید هر چه بیشتر به این چانه زدن ها ادامه دهید، وقت بیشتری از من می گیرید و در نتیجه، بنده مجبور هستم قیمت کتاب را همچنان بالا ببرم!» مشتری سرانجام به این درس قدیمی واقف شد که « وقت طلاست.» نکته:هر چیز که امروز هستید و هر چیز که در آینده خواهید شد، به طرز تفکر و طرز استفاده از وقتتان بستگی دارد. افراد موفق در مقایسه با افراد ناموفق در یک دوره ی زمانی یکسان توانایی انجام کار بیشتر را دارند. آنها اهداف شفاف، برنامه های ویژه و تقویم های کاری بسیار سازماندهی شده دارند و به همین خاطر می توانند همیشه بر روی ارزشمندترین کاربرد وقتشان متمرکز شوند. یک چیز که همه ی آنها بطور مشترک دارند، آن است که به نظر می رسد در مدت زمان معین در مقایسه با اطرافیان خود، کار بیشتری انجام می دهند. آنها از دقایق و ساعت های هر روز زندگی خود به طور دقیق استفاده می کنند. آنها بسیار فعال و کارآمد هستند و در صورت لزوم، کارهای بیشتر و سخت تر و با ارزش تر انجام می دهند و در نتیجه به نتایج بهتری دست می یابند.

رپورتاژ آگهی

دانلود نمونه سوالات تستی و تشریحی آیین نامه راهنمایی و رانندگی+جزوات سیستم همکاری در فروش سبزگستر

خرید فروشگاه مسبی